نه ماه نامزدی و جدایی در آذر 99

خرید بک لینک

بهرحال من اسفند 98 نامزد کردم. ولی بعد از این دوره 9 ماهه (بعلاوه 3 ماه قبلش که دوره آشنایی بود.)، توی آذر ماه 99 برای همیشه ازش جدا شدم.

الان در دوره سوگ جدایی هستم. قلبم روزهای اول خیلی سنگین بود و اشک می ریختم.

واقعا این یک سال، تجارب زیادی بدست آوردم. اون واقعا خودبینی داشت. از اول رابطه دل نمی داد و هی میگفتم که بهتر میشه و دل میده.

بارها حرف از جدایی می زد. (من دوبارش رو توی مرداد ماه و آذر فهمیده بودم انگار 4 بار بوده)، 5 بار عقد رو عقب انداخت (البته اگه عقد می کردیم خیلی بد میشد.)

بهرحال خونواده رو هرچی جلوتر رفتیم بیشتر شناختم... مبنا واقعا مادیات بود و فخر فروشی و خود بینی.. اینها کم کم داشت اذیت کننده میشد...

خیلی لذت نبردم از نامزدی ام. استرس های کرونا امسال مضاعف کرده بود و بحث های بیمارستانی...خب به اقوام هم گفتیم و بهرحال اینها همه شوک هایی هست که امسال به من رسید.

اون بد بود. میخوام اینجا خودم رو تخلیه کنم ولی با منطق و نه نفرت:

من محبت میکردم و به بهانه درونگرایی محبت کمی می دیدم.

پیامک های من را و بحث محرمیت را خیلی باز کرد جلوی خونوادش و اونجا بایدمیفهمیدم زنی که بخوادبهت امنیت و آرامش بده نباید افشاگر خوبی باشه.

خیلی صمیمیت بینمون ایجاد نشد هرچند هر دو خونواده ما رو دوست داشتن ولی نشد این صمیمیت خیلی به همدلی برسه.

دهن بین بود و حرف دوستاش خیلی براش اثر گذار بود. چرا بقیه میتونن تحمل کنن ، چرا بقیه دعوا ندارن و ...

نکاتی که دیدم و برام مهم بود وسواسی بودن، شکاک بودن، مردد بودن و مهمتر عصبانی بودن بود.

اعتقادی به مشاور زندگی و مشاور جنسی نداشت. بار روانی زیادی ناشی از کارش روش بود.

درآینده امتحان داشت و 4 سال تعهد که معلوم نبود زندگیمون به کجا میره.

بحث بچه را با یک عصبانیت خاصی گفت 5 سال دیگه...بخاطر کارش

بهرحال بچه بود واقعا

من را خیلی جلوی خونواده اش متهم کرد انگار، امروز هدایا را دو خونواده پس دادن.

ما هم روابطمون رو کلا قطع کردیم.

من محبت کردم و محبتی ندیدم. من صبوری و تدبیر کردم ولی ما به ازای اون چیزی ندیدم.

به هرحال بعد از یک سال بودن با هم نذاشتیم ورود کنه این ارتباط به سال دوم.

از نماز بریده بودم، به خیانت فکر میکردم، عصبانی شدید بودم، آرامش و توجه رو ازش دریافت نکردم. ولی وابستگی داشت من رو میکشوند به بحث عقد که خدا کمک کرد و از زبون خودش دراومد جدایی.

بابا بعدا بهم گفت من امید و علاقه و توجهی تو رابطتون نمی دیدم.

حتی تو بحث های زناشویی هم نتونستیم موفق باشیم. و نتونتسیم با هم صحبت کنیم.

من گل و هدیه می آوردم براش همش بخاطر اینکه فکر میکردم همسر آیندمه.

من را متهم کرد به رمانتیک بودن و احساسی. من را متهم کرد به بد دل و متعصب بودن. برای من فرصتی پیش نیومد جلوی خونوادش این اتهامات را جواب بدم. روزگار سختی بر من و خونوادم گذشت. هم ظلم شد به حقم ولی خب جلوی ضرر های آینده گرفته شد.

شاید به پیشنهاد مشاورین حدود 4 ماه در سوگ رابطه باشم. باید فکر کنم و به آرامش برسم. دقیقتر باشم. اگرفردی وقت نمیذاره برای زندگیش و آشنایی حتما دلیل بر پر بودن تایم نیست، بی رغبتی راباید فهمید. خب خرید خونه مشترک خیلی ما را هل داد ولی آخرش انرژی کسی حریف ما دو نفر نشد و نهایتا جدایی پیش از عقد اتفاق افتاد.

من با علاقه میرفتم سر قرار، ولی آروم نمیشدم. ما خیلی به خونه همدیگه رفت و آمد نداشتیم. مادر بسیار پر مدعایی داشت. کنایه و زخم زبون از طرف مادرش کم نبود. خیلی راحت کم توجهی میکرد. چرا پس من وابسته شدم و میخواستم برم عقد؟ چرا عصبانیت ناشی از رابطه را خالی میکردم روی سر پدرومادرم ؟

واقعا دوست داشتن یک نفر آدم را کر و کور میکنه. امروز که هدایا اومد مامان خیلی غصه اش شد و گریه کرد. ولی هممون منطقا چندین ساعت هم صحبت کردیم که جدایی درست بود. راهی غیر از این نبود. بابا گفت خدا خیلی دوستت داره که به جدایی با حرف خودشون رسیدیدوگرنه یک عمر پشیمونی و پژمرده شدن یا جدایی با هزاران تعهد.

بهرحال موضوع دقت بیشتر روی کیس های بعدی، مهاجرت و ... رو هم دارم روش فکر میکنم.

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹ ساعت 11 توسط MahD |
وسط ماه رمضان و فرجه امتحان...

ما را در سایت وسط ماه رمضان و فرجه امتحان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 5 بهمن 1399 ساعت: 18:30

صفحه بندی