
بهرحال من اسفند 98 نامزد کردم. ولی بعد از این دوره 9 ماهه (بعلاوه 3 ماه قبلش که دوره آشنایی بود.)، توی آذر ماه 99 برای همیشه ازش جدا شدم. الان در دوره سوگ جدایی هستم. قلبم روزهای اول خیلی سنگین بود و...
ادامه مطلب
امروز مهمون داشتیم و پیشنهاداتی که به مامان میدادن برای ازدواجم...از یه طرف خوشحال بودم چون گزینه های خوبی بودن ( البته در ظاهر ) و میشد به آینده فکر کرد که من گفتم میخوام حداکثر دو سال از خودم کوچکتر باشه.از یه طرف دیگه دلم خیلی می سوخت واسه عشق اولم که بهش نرسیدم...باورم نمیشه بخدا هنوز با اینکه از دو سال آشناییمون تا قهر و جدایی نهاییمون سه ماه میگذره. ...
ادامه مطلب
دیروز با مهسا رفتیم کنسرت خواجه .. دوازده روز همو ندیده بودیم و هردو تقریبا دلتنگ وقتی همو دیدیم اصلا تحویل نگرفت و توی کنسرت هم یه ذره بهتر شد...ساعت 1 شب شد و قرار شد هردو بریم خونه... بعد انگار ترسیده بود تنها بره خونه با اینکه گرفتن این ساعت کنسرت با اصرار خودش بود. تو راه هی گفت میترسم و من هم داشتم روانی میشدم که خطری براش نداشته باشه و وسطش نه جواب تلفن میداد نه تلگرام.... منم ساعت 1.30 رسی...
ادامه مطلب
دیروز همزمان با زلزله مشهد بهم مسیج داد و گفت مامانم گفته کار پایان نامه و درسهات سنگینه و فعلا معاشرت نکنید. من روز قبلش باهاش بودم و خوش گذشت ولی هردو خالی شدیمتازه میفهمم حس زن و شوهرا رو بعد از یه دوره زندگی یکساله که فقط مشکل رو میبینن به هرحال اگه اون هم تموم نکرده باشه من تمام میکنم با مهسا و امروزم به مامان و بابام گفتم هرکدوم رو خودتون پیداکردید معرفی کنید تا روش من فکر کنم. ...
ادامه مطلب