امروز شنبه چهارم شهریور هست
دیروز تو راه برگشت به تهران با بابا بودیم و رفتیم مهر و ماه ناهار خوردیم.
خیلی دیشب ناامید شدم همین که چشم مامان رو دیدم حالم بد شد.. همین که از خدا خواستم پدر و مادرم رو که عصای بلند شدن من شدن تو دوران سختی و بی انگیزگی را برای من حفظ کن.
دیروز داود به من میگفت مامانت عشق خالص هست و واقعا مهربونه برای همه.
من دست و بالم بسته هست...غم غربت هم دارم وقتی به فکر مهاجرت میفتم.
ولی باید باید بتونم بیشتر تا حد توانم کمکشون کنم ولی من با وجود مهسا روز به روز ازشون داشتم دور میشدم در حدی که خونه را برای من تبدیل کرد به هتل که آخر شب بخوای بیای و صبح بری.
من نیاز دارم چندماهی تا دوباره آدم سابق بشم.. آدم سابق سابق که هم گناهی نداشت و هم به دکترهایی که نماز نمیخوندن میخندید که چقدر اینها ناشکری میکنن.
الان چی شده؟؟؟؟؟ خود من هم بی نماز شدم و کلا سرم رو بالا نمیگیرم و حتی با وجود اینکه اینهمه مشکلات دارم از خدا خالصانه و مستمر نمیخوام کمکم کنه.
وقتی به تواناییهام تو پیشبرد کارهام تکیه میکنم انگار از درون فرو میریزم چون من تا اینجا با کمک خدا اومدم .. با کمک نمازهام و دعاهام و بدی نکردن ها.
وگرنه من چه فرقی با نص یری دارم که فقط پول میبینه...وقتی فکر میکنی میری کانادا و اون کمکت میکنه اوج بیچارگی من هست که حتی نمیگم خدا کمکم کنه.
باید برگردم سمت معنویات.
دیروزم مهسا چند تا ایمیل داد و من هم جوابشو دادم آخه ازاین طرف هم خاطرات نمیذاره ذهنم آروم باشه.. حالا همه اینها با پول در نیاوردن قاطی میشه و حالمو به شدت بد میکنه.
این آخر هفته میرم تبریز و دو هفته بعدش هم میرم گرجستان.
EPT هم باید زودتر بخونم تا قبل از داستانهای امتحان جامع
وسط ماه رمضان و فرجه امتحان...
ما را در سایت وسط ماه رمضان و فرجه امتحان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 21:07