امروز جمعه هست...
حالت افسردگی دارم و بداخلاقی
از سه بهمن 94 که با مهسا شروع کرده بودم بخاطر دلخوری از هم و امتحاناتش از هم یه هفته هست خبری نداریم و دارم فکر میکنم که مشکل چی بوده و واقعا باورم نمیشه که یک سال و نیم از این اتفاق گذشت...
یک سال و نیم انگار عمرم را هدر دادم با دیر اومدن خونه تا دیروقت...
دارم کار میکنم و زبان برای رفتن ولی به شدت نرفته هنوز احساس غربت میکنم یه خیابونی از امریکا یا کانادا رو که میبینم یه جوری میشم...
با آسیه هم کماکان ارتباط دارم و تقریبا میخوام به روزمرگی نرسم ولی واقعا حال ندارم البته فشار روحی کار که از طرف رییسم فرداد وارد میشه بهم هم کمک کرده به بهم ریختگیم... و اون هم علتهای خودشو داره...
یه جورایی فکر میکنم بعضی چیزها رو جلوش از دست دادم ولی بعضی وقتها میگم این روحیه ات اشتباهی هست ... باید ساده تر بگیرم و نه اینکه ول کنم کار رو... باید بجای سکون، پروژه های جدید تو کارم رو استارت بزنم تا فراموش نشوم ولی واقعا حس و حال خوبی ندارم تا اینکه جواب رسم بیاد که واقعا یه نذر بزرگی میخوام بکنم مثلا 500 هزار تومن کمک کنم به خیریه.. انشالله که این دوران بخیر بگذره
این هفته ها هم که باید یه خواستگاری بریم و هی عقب افتاده و واقعا دل و دماغ ندارم... از طرفی میدونم با مهسا هم تو مهاجرت و مشکلات مالی و تربیتی به مشکل میخوردم.... الان میگم خدایا برس به دادم
و خدایا آرامش و مال و عاقبت بخیری تو زندگی فقط خودت باید بدی .انگار اینجا شده مسجد من و وقتی مینویسم انگار به خدا نزدیکتر میشم.
وسط ماه رمضان و فرجه امتحان...
ما را در سایت وسط ماه رمضان و فرجه امتحان دنبال میکنید
برچسب: تابستان, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 21:07